گروه تحقیقاتی ذهن آگاهی

نوشتن مانند عبادت کردن است

با توجه به آموزه هایی که آموخته بودم همیشه از او و آن چیزی که هست می ترسیدم.

مدام از عواقب کار هایم وحشت داشتم. هر کاری که می کردم در انتها به یاد آن آتشی که از آن برایم گفته بودن می افتادم. تمام طول روز با یان افکار دست و پنجه نرم می کردم و در انتها روز به روز به گند هایی که بالا می آوردم اضافه می شد. من می ترسیدم و این ترس پرده ای بین من و او کشیده بود. پرده ای که هیچ چیز در پشت آن پیدا نبود.

این جمله را زیاد شنیده بودم:

دور شدن از او باعث دور شدن از خویشتن خود می شود.

آن روز ها این جمله را به خوبی درک نمی کردم.
تا اینکه نوشتن را آغازدیم. این جمله را بارها در متن هایم تکرار کرده ام. درست است همه جیز در زندکی من بعد از نوشتن رخ داد.

اگر بخواهم زندگی ام را برایت به دو نیمه تقسیم کنم:

قبل از نویسندگی

بعد از نویسندگی

میدانی من به نوشتن به چشم شروعی دوباره می نگرم.

نوشتن مانند دکمه ی آغاز بود برای من.

اعتماد به نفس از دست رفته ام با نوشتن باز گشت.

علایق گم شده ام با نوشتن به سر جایشان باز گشتند.

استعداد خفته ام، با نوشتن از خواب زمستانی بر خواست.

خودِ گم گشته ام بعد از نوشتن به خانه باز گشت.
ذهن و جسمم با آمدن نوشتن جامه ای نو بر تن کردند و توانستند زندگی خود را از نو آغاز کنند.

همه چیز برای من با نوشتن آغاز شد. و مهم تر از همه، ایمانِ رفته ام نوشتن باز گشت.

نوشتن تمام ترس هایم از او را ناپدید کرد. با نوشتن توانستم تمام پل های پشت سرم را که با حرف های آدم های اطرافم نابود کرده بودم را دوباه ا ز نو ساختم. و این را هم اضافه کنم که بازسازی این ارتباط کارِ راحتی نبود. ذهنم مدام سر راهم می آمد و عقاید گذشته ام را به من یاد آوری می کرد.

از این روز کارِ ساخت و ساز مدام به تعویق می افتاد. علت این تعویق هم خودِ من بودم. سخت بود که تمام آن عقاید را به یک بارِ از یاد خود ببرم. ولی شدنی بود. روزهای اولی که این کار را آغاز کرده بودم، ترمیم این ارتباط را می گویم، همه چیز به چشمم نشدنی می آمد. هر روز گله ها و شکایت افزایش می یافت. هر روز گله گذاری هایم بیشتر می شد.

او نیز تنها گوش می داد. سالها به انتظار آمدنِ من مانده بود و حالا تنها گله مندی دریافت می کرد. اما صبوری هایش برای من جواب داد. گله گذاری هایم که تمام شد، رضایت مندی هایم آغاز شد.

آنجا بود که من با خودِ واقعیم ملاقات کردم.
با فاطمه ای تازه آشنا شدم. برای یافتن این حسِ شکر گزاری و رضایتمندی تمام این راه ها را رفته بود و حالا در نوشتن او خودش را یادفته بود. نوشتن پرده ای که از ترس برای خود دوخته بودم، تکه وپاره کرد. حالا دیگر هیچ چیز میانِ من و او قرار ندارد.

 به راستی حق با جولیا کامرون بود،

نوشتن نوعی عبادت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری