گروه تحقیقاتی ذهن آگاهی

آسمان بودگی

ای کاش می شد آسمان بودگی را رها می کردم. مثلا زمین بودگی را امتحان می کردم. ولی هیچ فرقی نمی کند. زمین هم به اندازه من زجر می کشد. دیگر می خواهم حق را به درخت بدهم.

اگر به  ملاقات  من  نمی آمد، هیچ وقت  به یاد آن روز های خوبی که  داشتم  نمی افتادم. تمام آن خاطره های خوش را در ابرِ خاطرات از یاد رفته پنهان کرده بودم. ولی حالا او با آمدنِ درخت، آن ابر دیگر مهر و موم نیست.

آسمان بودگی

 

تصاویری زیباتری از من موجود است، ولی حالا تنها توانستم این تصویر را به یاد آورم. همه ی آن خاطره های خوش از یادِ من رخت بسته و سیاهی مهمانِ خانه ام شده.

با حرف هایش، تمام ابر ها را به غرش در آوردم. زمین هم حتا از این غرش به لرزه در  آمد. بلاتکلیف بودم  و برای اینکه همه چیز را برای خودم روشن کنم باید با کسی حرف میزدم.

 

کسی که  بهتر از من  آدم ها را  میشناخت.

تنها کسی که  میتوانست  به  من  کمک کند زمین بود. دوست نداشتم که دست خالی پیشش بروم، برای همین هم یک تکه ابر سفید که در ته انباری ام مانده بود را  برایش هدیه بردم  و حرف هایی که  درخت به  من  زده  بود را  بدون هیچ کم و کاستی برایش تعریف کردم.

کمی مکث کرد و  گفت: درخت به  سراغ من  هم  آمده ولی به  نظر من  بهتر است که  کمی صبر کنیم بعد اگر دیدیم اوضاع بهتر نشد، ما هم در این شورش همراه آنها خواهیم شد. بعد از دیدار با او فهمیدم، باید خو گرفت با آسمان بودگی.

روزهای زیادی از آن ملاقات میگذرد ولی وضعمان بهتر که نشده، بد تر هم شده.

هر روز ماشین های بیشتری متولد میشوند. کارخانه ها هم که هر روز مثل ریگ بر روی زمین میزایند.

تیرگی که  قلبم  را  احاطه کرده با گذر زمان  بیشتر شده، حالا دیگر قسمت سفید در قلبم وجود ندارد. ابرهای سیاه آمدند و  هویتم با دیدنشان پا به  فرار گذاشت.

 

او هم مرا ترک کرد. حال نمیدانم با  این بغض هایی که خیلی وقت است تبدیل به گریه نشده اند چه کنم. دیگر  نمیتوانم هیچ کاری را  درست  انجام بدهم.

در گذشته همه چیز زیر نظر خودم انجام میشد. همه چیز سر نظم بود.  در زمستان زمین را  سفید پوش میکردم. در بهار گل ها به خاطر حضور من، ازشادی فریاد می زدند و درختان سبزی خود ر ا که مد روز بود، به رخ می کشیدند.

گرمای خورشید در تابستان با حضور من بود که زیبا تر می شد. در پاییز دست عشاق را دردست  هم  میگذاشتم.

ابر ها بدون اجازه من کاری انجام نمی دادند.  اتحاد در میانمان موج میزد.

ولی حالا چه؟ از روزی که  ابر های تیره  پایشان را  به  اینجا گذاشته اند. دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست.

دیگر نه زمینی سفید بخت میشود و  نه  درختی خود نمایی میکند. همه چیز با آمدن آنها از دست  من  رفته است. نمیدانم چه بر سرم آمده، ولی این را میدانم که دیگر نمیتوانم اینگونه به زندگی ادامه بدهم.

آنها با آمدنشان آسمان بودگی ام را زیر سوال برده اند.

قدیم ها هر روز با  خورشید و  ماه سلام و  احوال پرسی داشتیم، ولی حالا با  آمدن ابرهای نگهبان آنها هم دیگر پایشان از اینجا بریده  شد. طاقتم دیگر تمام شده است.

من که میدانم همه این اتفاق های بد، زیر سر انسانهاست. آنها بودند که این ابرها را  به قلب من فرستادند.

من به  آنها خوبی کرده بودم ولی آنها با  بدی جواب من را  دادند. برای همین  هم  خیال دارم برای درست  شدن  وضعیت قلب و  روحم به  دکتر بروم. تنها دکتری که  میتواند قلب من  را  خوب کند، درخت است.

آسمان بودگی

میخواهم با  او هم قدم شوم تا  قلبم درمان شود. من هم در این شورش همراه  آنها میشوم تا بتوانم انتقامم را  از آدمها بگیرم. کاری هم به  تصمیم زمین ندارم. دیگر هر چه بود تمام شد. حالا باید تنها به فکرِ آسمان بودگی از دست رفته ام باشم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری