گروه تحقیقاتی ذهن آگاهی

قدر دانی از انگشت هایم

قدر دانی از انگشت هایم

دکمه های کیبورد را یکی پس ا ز دیگری می کوبیدم که نگاهم به انگشتانم افتاد.

به دنبال موضوعی برای نوشتن بودم که آنها خودشان را به من نشان دادند. انگشتانی که اگر نبودند این متن هر گز شکل نمی گرفت.

تنها حرف هایم بودند که بر روی زبانم می چرخیدند. گوش بود که به تنهایی از آنها فیض می برد و چشم از دیدن آنها محروم می ماند.

این تنها برای نوشتن است. کار هایی  که هرروزه آنها را برایم به انجام میرسانند که دیگر از شمارش خارح است.

دوباره نگاهی به آنها انداختنم که چگونه بدون هیج خرابی کار خودشان را انجام میدهند.

آنها به این نیاز ندارند که از من برای انجام دادن هر کاری اجازه بخواهند خودشان مستقل از بدن من هر کاری که به نفع من باشد را به بهترین نحو ممکن به انجام میرسانند.

در ابتدا به آنها توجه چندانی نداشتم. شاید هم داشتم اما همه چیز در ظاهر بود؛ ولی در باطن به آن چیزی که آنها برایم به ارمغان می آورند توجه نمی کردم.

بیشتر که به آنها نگریستم، داستانی مشابه با سرگذشت آنها به دستانم رجوع کرد.

آنها همچون کارگرانی که به صورت تمام وقت در کارخانه ای دور افتاده در حال خدمت هستند، می مانند. استراحتی در کار نیست. تمامِ زندگیشان برای این خدمت می رود.

صاحب کار خانه اما، به آنها هیچ اعتنایی ندارد. آنها بی وقفه و بدون دریافت کردن اندک حقوقی در حال کار کردن هستند.

ولی او نه به آنها توجه می کند نه متوجه حضور آنهاست. خودِ آن کارگران هم خیال می کنند که روال کار همین است.

از وضعیت موجود باخبر هستند ولی خیال می کنند که بهتر از آن نمی تواند بشود. گویی سرگذشت زندگی آنها همین است. باید با آن وضعیت بمانند. چون جایی برای رفتن ندارند.

تا اینکه یکی از کارگران موجود در آن کارخانه از آن وضع اسف بار  خسته می شود. او شروع می کند به راضی کردن دیگر کارگران.

ابتدا بی فایده است. آنها به آن وضع  و خرابی آن عادت کرده اند. نمی توانند بی خیال آن جایگاه امنی که تا به دیروز در اختیار آنها بود شوند؛ ولی رفته رفته تلاش های او ثمر میدهد و رگ آنها را میزند.

او به آنها نشان میدهد که ارزششان بالاتر از چیزی است که تصورش را می کنند و کاری می کرد که آنها آن کارخانه را ترک کنند.

در نبود آنهاست که آن کارخانه دار به ضرورت آنها در زندگی اش پی میبرد. نبود آنها بودنشان را به رخ او کشید.

آن زمان بود که او فهمید بدون آن کارگران کارش ناتمام می ماند. بدون آنها برای زندگی امکان پذیر نیست.

به یاد حرف یکی از دوستانش می افتد که به او گوشزد کرده بود چنین وضعی را:

در نبودن است که قدر داشته هایمان را می دانیم. پس قبل از از بین رفتن چیز هایی که برایمان مهم هستند، به بودن آنها پی ببریم.

حرف او را جدی نپنداشته بود. چون خیال می کرد که آنها هرگز او را ترک نخواهند کرد. و وضع او تا آخر عمر همین است. نمی دانست حادثه از قبل خبر نمی دهد.

باری، در صدد جبران در آمد. اما این بار آنها بدون مزد کاری را ا ز پیش نمی بردند. نبود آنها برایش بیش از اینها هزینه و دردسر داشت، پس هرچه آنها گفتند را پذیرفت.

آنها هم که خود صاحب کارخانه را دوست داشتند تمام بدی های او را به فراموشی می سپاردند.

دستانمان یاری رسان ما در همه کار های ما هستند. آنها بدون هیچ مزدی بهترین عملکرد را تحویل ما می دهند. اندکی توجهمان را به آنها بیشتر از قبل کنیم.

زخم هایی که بر رویشان هر روزه سوار می کنیم را ترمیم کنیم. و کمی با ملایمت ودقت بیشتری با آنها به کارهای روزانمان رسیدگی کنیم.

متن پیش رویت را هم خود او بود که بر روی این صفحه نشاند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری