گروه تحقیقاتی ذهن آگاهی

ارتباط با ذهن

ارتباط با ذهن

 

 

___________

عالم همه ذهن است؟
چگونه میشود همه چیز ذهن باشد؟

___________

از کودکی در سرمان فرو کردند که باید با تمام دغدغه های ذهنیت در جنگ باشی. شاید یک روز تو پیروز این میدان شوی. حال به جمله ای از نیچه که درباره جنگ است دقت نمایید:

کسی که جنگجو است، باید همواره در حال جنگ باشد؛ چون در زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.

و اینگونه شد که ما همواره در جنگ هستیم. گویی هیچ صلحی  در کار نیست.

داستان من و ذهن

ارتباط با ذهن

داستان من با ذهن در ابتدا از این قرار بود که، این جنگ ها برایم بی پایان شده بود. مدام از یک سطح ضعیف تر به سطح قوی تری ارتقا پیدا می کرد.
پیروز میدان من نبودم، خودِ او بود. او بود که دائمن من را در این نبرد های بی پایان شکست می داد.

دشمن فرضی

او را دشمن فرضی خود می پنداشتم. از او و آنچه درونش بود بیزاری می جستم. یک مَثَل قدیمی است که می گوید:

عذا عذا می آورد.

به نظر من جنگ هم جنگ می آورد. وقتی دائمن در جنگ باشی، آن هم با چیزی از درون خودت، دیگر روزِ خوش برایت باقی نمی ماند.

ماجرای جنگ های پی درپی با ذهن

این جنگ های پی در پی امانم را بریده بود. هم از او و هم از خودم دور و دور ترم میکرد. روزها و شب ها تمام دغدغه ام این بود که شیوه ای نوین برای شکست دادنش بیابم. از هرکسی که چیزی می شنیدم فوری آن را اجرا می کردم.

روش هایی برای جنگ با ذهن

مدام در حال تست کردن روش های گوناگون بودم. از کتابِ دختر کشیش از جورج اورول، سیخونک زدن به خودم را یاد گرفتم.
شخصیت اصلی کتاب برای فکر های منفی اش مدام خودش را نیشگون های خون آور می گرفت. برای یک مدت این کار را امتحان کردم ولی بعد از مدتی تنها چیزی که برایم ماند، زخم های به جا مانده بر روی دستانم بود. هر کجا که راهِ حلی به من نشان می داد، فوری آن را عملی امتحان می کردم.

آرزویی مشترک من و ذهن

در آرزوی روزی بودم که آن بازار شام درونم خاموش شود و جایش را به صدای گنجشک های اطرافم بدهد. آرزویم این بود که وقتی کسی در کنارم است به جای رفتن به سرزمین های گذشته و آینده در همان لحظه کنارش حضور داشته باشم. از این همه سفر تمام تنم خسته بود.

مشکل اصلی

میدانی که مشکل اصلی چه بود. مشکل اصلی نبودن ذهنم و روحم در بدنم بود. جسم تنها بود. در زمانی که به ذهن نیازمند بود، او در سفر بود. برای همین باید کار مضاعفی را به پایان می رساند. از این رو مدام بی انرژی بودم.

نمی دانستم که در جنگ اشتباهی قرار گرفته ام. نمی دانستم او هم از یاران با وفای من بود. حتا نمی دانستم علت همه ی این تلف شدنِ انرژی ها، نبود او بود.

نتیجه ای شگفت انگیز

آری من خودم این جنگ را آغازیده بودم. من باور کرده بودم که تنها راهِ حل خاموش کردن او، وارد شدن در یک جنگ دو طرفه است.
باور داشتم که او تنها برای از بین بردن آرامشم به وجود آمده است و خوبی دیگری ندارد.

ارتباط با ذهن

نمی دانستم اگر دست دوستی به او دهم، من را از این سطحی که هستم فرا تر می برد.

و حالا

و حالا بعد از گذشت سالها، با او دست دوستی داده ام.
این دوستی کارِ یک شب دوشب نبود. پس در یک متن کوتاه هم نمی توان آن را شرح داد.

برای همین در چند فایل، دوستی با ذهن را برایت می گویم.

با ما همراه باش و از تجربه ی خودت برایمان بنویس.

متن مشابه:

چگونه حقه های ذهن خود را شناسایی کنیم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری