گروه تحقیقاتی ذهن آگاهی

نیمه تاریک وجود

نیمه تاریک وجود

فاطمه: میشه برام بیشتر توضیح بدی این جلمه رو. ما درون جهان نیستیم، جهان درون ماست.
دبی فورد: با یک نقل قول این سوالت رو جواب میدم.
دکتر واسانت لاد دکتر معروف آیورودا میگه:« در هر قطره اقیانوسی نهفته است و در هر سلول، شعور کلی بدن جا دارد.»

فاطمه: درک این نقل قول برام سخته. به زبون خودت برام بگو.

دبی فورد: باشه. ببین ما اگه یک قطره آب رو از دریا جدا کنیم، اون قطره خاصیت آب بودنش رو از دست میده؟

فاطمه: نه از دست نمیده.

دبی فورد: قطره های آب باهم فرقی می کنن؟

فاطمه: نه بابا هیچ فرقی با هم ندارن. همشون آبن.

دبی فورد: حالا این رو هم بهت بگم، وقتی عظمت این جمله رو درک بکنی می تونی بفهمی که چقدر بی همتایی. این رو می تونی بفهمی که زن و مرد مساوی آفریده شدن.

فاطمه: من این حرفتو قبول ندارم. زن و مرد کاملن باهم فرق دارن.

دبی فورد: نه اینطور نیست، اگه بیشتر دقت کنی می تونی بفهمی که هر دو همه ویژگی های بشری رو دارن. هر دو توان و نیرو یکسانی دارن، خلاقیت و حس همدردی دارن.

فاطمه: آخه چطور ممکنه یک زن، نیروش اندازه یک مرد باشه؟ زنا ظریفن ولی مردا اینطور نیستن.

دبی فورد: جامعه خلاف این رو به ما ثابت کرده. الان در کل جهان مسابقات زور آزمایی برگزار میشه که زن و مرد در کنار هم قرار می گیرن. این رو زمان مشخص کرده.

فاطمه: خب باشه . ولی به نظر من ما نمی تونیم جهان رو درون خودمون داشته باشیم.

دبی فورد: من هم اوایل درک این جمله برام سخت بود. من همه چیز می تونستم باشم اما ولگرد و آدم کش نه. تا اینکه یک روز همه چیز برام روشن شد. توی ترن بودم که یک دفعه مادری رو دیدم که داره سر فرزندش فریاد می کشه. با خودم فکر کردم که اون چقدرمیتونه بد باشه که به خاطر کثیف کردن لباسش، سر فرزندش داد و هوار میکنه. همون جا بود که ندایی به گوشم اومد. اگه فرزند خودت بیاد و روی لباس ابریشمیت کاکائو بریزه باهاش چطور بر خورد می کنی؟ من اون لحظه خودم رو جای اون زن گذاشتم و فهمیدم که من عملکردی بهتر از اون نخواهم داشت.
این اتفاق باعث شد، فشاری که روی خودم احساس میکردم از من برداشته بشه. حالا می تونستم خودم رو جای یک آدم ولگرد هم بزارم.

فاطمه : دیگه داری زیادی اغراق می کنی.

دبی فورد: نه اینطور نیست من خودم رو جای اون ولگرد گذاشتم و با خودم فکر کردم، اگه من هم شرایطی که اون داشته رو داشتم، ولگرد می شدم.

فاطمه: آخه چطور ممکنه که من قاتل باشم؟ من که تا به حال آزارم به یک مورچه هم نرسیده.
دبی فورد: معلومه که الان با این شرایط نمی تونی یک قاتل باشی ولی اکه سالیان سال تو کمد حبس بودی چطور؟ اگه دائمن کتکت می زدن چطور؟ تو قاتل نمی شدی؟

فاطمه: …

دبی فورد: جوابت مثبته. از این به بعد هر وقت نتونستی خودت رو جای کسی دیگه بزاری، بیا اون رو به اجزای خرد تری تبدیل کن. اون وقت می فهمی که می تونی جای اون شخص باشی.

فاطمه: یه جا از کتابت خوندم که اومده بودی وجود آدم رو به یک کاخ ترسیم کرده بودی. میشه اون رو هم برام توضیح بدی؟

دبی فورد: بله که میشه بزار یک تیکه از حرف های جان ولوود تو کتاب« عشق و بیداری» رو برات بیارم.
جان ولوود، جهان درون ما را به یک کاخی تشبیه می کنه.
( یکایک اتاق های آن در حد کمال است و هر کدام هدیه خاصی را در بر دارد. هر اتاق نشانه یکی از جنبه های شما و یکی از اجزای تشکیل دهنده کاخ کامل است. در کودکی وجب به وجب کاخ خود را بی هیچ خجالت و قضاوتی گشتید و شجاعانه، موهبت و معمای موجود در تک تک اتاق ها را جست و جو کردید. آن دوران هر اتاقی را اعم از اتاق خواب، دستشویی، زیر زمین و انباری را عاشقانه پذیرفتید. در آن هنگام هر اتاق برایتان بی همتا، و کاخ شما سرشار از روشنایی، عشق و شگفتی بود.
تا آن که روزی کسی به کاخ شما آمد و گفت آن اتاقتان نقصی دارد و شایسته این کاخ نیست. او گفت: برا ی اینکه کاخی بی نقص داشته باشی باید در آن اتاق را قفل کنی و شما که خواهان عشق و پذیرفته شدن بودید، به سرعت در آن اتاق را بستید.)
و همه ما یکی یکی درِ اتاق هامون رو بستیم. چون یک نفر از این اتاق بدش میومد و یکی دیگر از یک اتاق دیگه. به این ترتیب شد که اون کاخ به اون عظمت که کلی اتاق داشت، تبدیل به یک متروکه شد که حالا فقط یک یا دو اتاق بیشتر نداره.

فاطمه: آره دقیقن این رو خوب درک می کنم. تو بچگی به خاطره اینکه با صدای بلند حرف میزدم مدام سرزنش میشدم. من هم چون دوست داشتم، دوست داشتنیباشم، به خودم می گفتم که تو نباید با صدای بلند حرف بزنی. مدام خودم ر و شکنجه می دادم که با صدای بلند حرف نزنم. همین باعث شده بود که فشار زیادی رو احساس کنم. فقط همین یه مورد نبودا. موردای زیادی بود که تو بچگیم به خاطر توجه دیگران از خودم حذف کردم.
دبی فورد: یه سوال؟

فاطمه: از اول من سوال پرسیدم شما جواب دادی، حالا شما بپرس، من جواب میدم.

دبی فورد: تومی خوای واقعن تغییر کنی؟

فاطمه: آره با جون و دلم این رو می خوام.

دبی فورد: پس اگه این رو می خوای باید سفر به درونت رو آغاز کنی.

فاطمه: به درون؟

دبی فورد: آره به درون. یک تمرین دارم توی کتابم اونجا بهت یاد میدم که چطور به درونت سفر کنی. وقتی این سفر رو شروع کردی، سعی کن یکی یکی در اتاق هایی رو که بستی باز کنی.

فاطمه: یعنی همچین چیزی ممکنه؟

دبی فورد: آره ممکنه. فقط این رو بهت بگم که باید براش زمان بزاری. یک شب به اون چیزی که می خوای نمی رسی. تو یک شبه تمام اون اتاق ها رو نبستی که بتونی یک شبه همه ی اون ها رو باز کنی.
و این ر و هم بهت بگم که کاخ یک استعارس.

فاطمه: چه استعاره ی زیبایی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری